×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

آخرین مطالب

امروز : چهارشنبه, ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵  .::.  اخبار منتشر شده : 0 خبر
باغ گیاهشناسی دارویی فیروزه، یادگار ماندگار

فیروزه؛ دختری برای فردا
در دلِ زمین، گاهی چیزی می‌روید که نه درخت است، نه گل؛
یادگاری‌ست از پدری، برای فردا.
و چه کسی گفته که دختری باید از تن زاده شود؟
گاهی، یک باغ، تنها فرزندِ عاشقانه‌ی یک مرد است.
فیروزه، باغ نبود.
پژوهشی زنده بود بر بستر خاک؛
زاده‌ی ذهنِ مردی که دیرتر از دیگران، اما عمیق‌تر از همه،
فهمید چگونه باید برای آینده بذر کاشت.
او که خدا، به‌جای دختر، دو پسر به او بخشیده بود،
دلی داشت که هنوز گهواره‌ای خالی را در خود حس می‌کرد؛
نه برای فرزند، که برای یادگاری.
سال‌ها پیش، در آستانه‌ی بازنشستگی،
مردی از دلِ کارخانه‌ها و فرمول‌ها بیرون آمد،
و در گوشه‌ای از خاک خاموشِ روستای فیروز‌بهرام،
رؤیایی را یافت که هنوز هیچ‌کس جرأت کاشتنش را نداشت؛
جایی که حتی درخت، از کاشته شدن پشیمان می‌شد.
اما او کاشت؛
نه فقط بذر، که دانشی دیرینه، درکی عمیق از خاک،
و رؤیای پرورشی برای آینده‌ای که دیگران هنوز نمی‌دیدند.
فیروزه، روزی نهال بود.
با علف‌های هرز جنگید، با سنگ‌ها صبوری کرد،
و کم‌کم ایستاد؛
مثل فرزندی که با وجود همه‌ی تردیدها، راه رفتن را آغاز می‌کند.
روستا، اول سنگ انداخت،
بعد خیره ماند،
و سرانجام لبخند زد.
فرخوی، این باغبانِ بی‌چشم‌داشت،
برای هر دیوار، دری ساخت؛
برای هر نگاهِ مشکوک، پاسخی علمی، آرام و محکم داشت.
او بخشید؛ نه به امید بازگشت،
بلکه به یقینِ شکفتن.
می‌دانست:
باغی که روح داشته باشد، از طوفان نمی‌ترسد.
و روز افتتاح، که آفتاب قهر کرده بود،
باغ ایستاد؛
با آن‌همه پژوهشگر، دانش‌آموز، مسئول،
که آمده بودند تا شاهدِ تولدِ یک یادگار باشند؛
نه صرفاً یک مجموعه‌ی گیاه‌شناسی،
که مفهومی نو در رابطه‌ی میان علم و وطن.
سال‌ها گذشت.
فیروزه، قد کشید.
ریشه دواند؛
نه فقط در خاک، که در حافظه‌ی جمعی.
هر فصل، در آنجا چیزی می‌روید:
نه فقط گیاه، که اعتماد، غرور محلی، احترام.
هر برگ، یادآورِ نامِ حکیمی‌ست
که زمانی در این سرزمین می‌زیست،
و حالا، در تنِ درختی جوان، از نو جان گرفته است.
فیروزه، اکنون دیگر باغی در حاشیه‌ی تهران نیست؛
فرزندی‌ست برای میهن،
که هر سال زیباتر می‌شود،
و پدری دارد که او را نه برای خود،
که برای روزی بزرگ آماده کرده است:
روزی که جامعه، با احترام،
او را به خانه‌ی خود بازخواهد گرداند.
و من…
از سال‌ها پیش، در سایه‌سار همین باغ ایستاده‌ام؛
نه به‌عنوان تماشاگری بیرونی،
که همچون خویشاوندی خاموش،
که زاده‌شدنِ دختری را از دور دیده،
و با هر برگِ تازه‌اش، ضربانی نو در دلش شنیده است.
چه کسی گفته فرزند، تنها از گوشت و استخوان پدید می‌آید؟
گاهی، یک باغ،
زیباترین دخترِ یک مرد است.
مهدی فرخوی
باغ گیاه شناسی فیروزه
روستای فیروز بهرام
کوروش_عقیقی

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.