دانلود فیلم خلاصه مصاحبه با دکتر امین

دانلود

همیشه عاشق طبیعت و گل و گیاه بوده و به قول خودش با مشقت و سختی‌های زیادی توانسته در روزگارانی که بیماری مالاریا در بندر ترکمن شیوع داشته، زنده بماند. به‌طورکلی از جمع جبری زندگی‌اش راضی است.
دکتر غلامرضا امین عضو هیئت‌علمی دانشکده داروسازی و استاد بازنشسته دانشگاه علوم پزشکی تهران از شاگردان شهید رجایی در دبیرستان محمد قزوینی در دوره دبیرستان بوده و عاشقانه دبیر جبر و مثلثاتش را دوست داشته است.
همواره آرزویش تحصیل در رشته‌های پزشکی دانشگاه تهران بوده اما مسیر زندگی‌اش از دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران در کرج و رشته منابع طبیعی تغییر می‌کند. وی همچنان آرزوی تحصیل در پزشکی را در سر پروراند تا اینکه بالاخره در مقطع دکتری دانشجوی داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران شد.
سوابق دکتر امین به‌عنوان یک داروساز نشان می‌دهد که تلاش زیادی کرده که داروهایی با منشأ گیاهی را وارد بازار کند که به همت او و همکارانش تاکنون ۶ داروی گیاهی به قفسه داروخانه‌های کشور راه‌یافته‌اند.
او دانشگاه را خانه خود می‌داند و تأکید می‌کند «من فرزند اینجا هستم، افتخار من این است. کسی نمی‌داند که کی و کجا از این دنیا می‌رود، ولی من آرزو دارم که این اتفاق در دانشگاه برایم رقم بخورد.»
در ادامه گفتگوی ما را بخوانید:

اگر بخواهیم از دوران کودکی‌تان شروع کنم، شما متولد بندر ترکمن هستید اما تحصیلات خود را در قزوین ادامه دادید در این‌ ارتباط توضیح می‌دهید؟
در ابتدا باید از مدیران دانشگاه تشکر کنم که این‌گونه اساتید را قدر می‌شناسند  و خاطراتشان را ضبط و ثبت می‌کنند. این اتفاق می‌تواند برای قشر دانشجو بسیار مفید باشد. معمولاً از لفظ دانشجو استفاده نمی‌کنم و می‌گویم عزیزانم؛ چراکه دانشجویان واقعاً مایه افتخار هستند و همیشه به آن‌ها می‌گویم که ما هم از کوره‌راه‌های زیادی رد شدیم و این‌گونه نبوده که در آسایش، آرامش و بدون دردسر و زحمت این مدارج را طی کرده باشیم. بلکه مشقات زیادی را تحمل کرده‌ایم و زندگی ما افت‌وخیز زیادی داشته است ولی راهمان را پیدا کردیم. البته من باید شکرگزار خداوند باشم که راه مستقیم را به من نشان داد و این جزو اعتقادات قلبی من هست و از بزرگان هم یاد گرفتم که هر کس نان قلب خودش را می‌خورد بنابراین اگر نیک بیندیشیم حتماً برای ما نیکی پیش خواهد آمد. باید پیچ‌وخم زندگی را پیدا کرد و از آن رد شد و بعد جمع‌بندی کرد.
یک عقیده در زندگی دارم که همیشه جمع جبری زندگی را دیده‌ام و هیچ‌وقت نقاط مثبت و نقاط منفی را برای خودم بزرگ نکردم و واقعاً خداوند را سپاسگزارم که جمع جبری زندگی‌ام بسیار مثبت بوده است والان که در کسوت بازنشستگی دانشگاه قرارگرفته‌ام، برای من جای خوشبختی و افتخار است.
نقاط منفی هم در زندگی‌ام بوده به طوری که یک سال پشت کنکور ماندم اما رها نکردم. دوستان می‌گویند که شما در قبل امکانات بیشتری داشتید، این‌گونه نبود و ما هم سختی زیادی داشتیم ولی ناامید نشدیم و این امیدواری پشتوانه کار بود تا توانستیم که از این سختی‌ها رد بشویم. من به همه عزیزانی که دارند در این راه‌ها تلاش می‌کنند سفارش اکید دارم که ناامیدی را بزرگ نکنند.
من صبح روز ۱۹ بهمن ۱۳۲۴ در بحرانی‌ترین وضعیت بندر ترکمن از لحاظ شیوع بیماری مالاریا به دنیا آمدم، خواهر بزرگم بر اثر این بیماری فوت کرد. بندر ترکمن در آن دوران منطقه بسیار آلوده‌ای از نظر مالاریا بود. بعد از تولد من پدر و مادر هر دو بیمار شدند و تنها کسی که از ما پرستاری می‌کرد مادربزرگ مادری من خانم زهرا بازیار بود که روحش شاد باشد.
پدرم کارمند راه‌آهن بود. آن زمان خبر بیماری‌اش را به رئیس منطقه می‌دهند که خانواده این کارمند در حال متلاشی شدن است درنهایت موافقت می‌شود که خانواده به مکان دیگری جهت مداوا منتقل شوند و قزوین به‌عنوان اولین جایی که امکان انتقال بوده، معرفی می‌شود. پدر، مادر، مادربزرگ و من را به آنجا منتقل می‌کنند. بلافاصله مادر و پدر به بیمارستان منتقل می‌شوند و مادربزرگ هم از من نگهداری می‌کند.

وضعیت پدر و مادر به کجا رسید؟
بیماری پدر و مادرم در طول درمان دارای افت‌وخیزهایی بود. به طوری که تا کمی حال والدین بهتر می‌شد از بیمارستان مرخص می‌شدند و دوباره به بیمارستان برمی‌گشتند. در این فاصله که حدوداً ۲ سال تا دو سال و نیم سن داشتم پدرم مداوا می‌شود اما مادرم فوت می‌کند و من اصلاً مادرم را ندیده‌ام. بنابراین مادربزرگم، مادر من می‌شود و از من نگهداری می‌کند. در حال حاضر که نگاه می‌کنم می‌بینم بااینکه مادر من بر اثر بیماری فوت کرد ولی طراح بزرگ هستی جای خالی او را با یک مادربزرگ مهربان پر می‌کند و این همان جمع جبری است که عرض کردم. پدرم پس از بهبودی در راه‌آهن کارش را ادامه می‌دهد. تحصیلات من هم در قزوین در دبستان مسعود آغاز شد؛ در آن مدرسه یک معلم به نام آقای خیابانی داشتیم که ناظم هم بود، منزلشان هم نزدیک ما بود. ایشان استاد بزرگ زندگی من بود و آن موقع مطالب زیادی را به من آموخت. یکی از مهم‌ترین آن‌ها نظم و ترتیب بود. لباس پوشیدنشان برایم الگو بود به طوری که هیچ‌وقت ایشان را در لباس نامناسب ندیدم و برای همین سعی می‌کردم که مرتب باشم چون همیشه فکر می‌کردم که آقای خیابانی الآن من را می‌بیند.
من در دبستان همیشه جزو ۵ نفر اول بودم. در آن زمان سیستم آموزشی ۶، ۳، ۳ بود که هم اکنون نظام آموزشی به این شکل است، پس از اتمام دبستان دو دوره ۳ ساله دبیرستان داشتیم و بعد از تمام شدن کلاس نهم باید از میان رشته‌های طبیعی، ادبی و ریاضی یکی را انتخاب می‌کردیم. دوره اول دبیرستان را در مدرسه محمد قزوینی گذارندم و ازآنجایی‌که از کودکی به طبیعت علاقه خاصی داشتم تصمیم گرفتم که در رشته طبیعی ادامه تحصیل دهم. مادربزرگم تعریف می‌کرد که هر بار که به خانه می‌آمدم یک‌تکه از یک گیاه در دستم بوده است.

ولی چه شد که شما ریاضی خواندید؟
دبیرستان‌های محمد قزوینی (ریاضی) و پهلوی (طبیعی) کنار هم دو دبیرستان معروف استان قزوین بودند به طوری که در دبیرستان پهلوی زمین فوتبال رسمی شهرستان قزوین قرار داشت و مسابقات رسمی کشوری در آن برگزار می‌شد و در دبیرستان محمد قزوینی زمین والیبال، بسکتبال و استخر قهرمانی بود و این دو مدرسه در قلب شهر قزوین قرار داشتند.
من با مادربزرگم در تهران بودم که پدرم تلفن کرد تا برای ثبت‌نام در دبیرستان باید سریع به قزوین بیایم. قبلاً علاقه‌مندیم به رشته طبیعی را اعلام کرده بودم و با پدر برای انتقال به مدرسه پهلوی، پیش آقای جباری دبیر و ناظم مدرسه محمد قزوینی رفتیم؛ در ابتدا آقای جباری حدود ۵ دقیقه‌ای اصلاً با من صحبت نکرد و بعد هم گفت «مگر دست توست که رشته انتخاب کنی و بروی.» چون جزء دانش‌آموزان خوب دبیرستان بودم، نتوانستم هیچ حرفی بزنم و به من اجازه ندادند که به دبیرستان پهلوی بروم و این هم یک سعادتی بود. البته در آنجا دبیران بسیار خوبی داشتم. خود آقای جباری فردی بسیار فاضل و جدی بود و از همه مهم‌تر از کلاس دهم افتخار شاگردی شهید رجایی را پیدا کردم.

 از ایشان بگویید، شما درجایی گفته بودید که بچه‌ها آن‌قدر شهید رجایی را دوست داشتند که حتی به راه رفتن او نگاه می‌کردند و دوست داشتند حتی راه رفتنشان شبیه شهید رجایی باشد؟
ما ضمن اینکه شاگردان درس‌خوان مدرسه بودیم، جزء شلوغ‌ترین دانش آموزان هم بودیم. استاد رجایی استاد مدعو مدرسه ما بود و بیشتر در مدرسه رفاه تهران تدریس می‌کرد و فقط چهارشنبه‌ها به خاطر اینکه اصالتاً قزوینی بودند، به دبیرستان محمد قزوینی می‌آمد. ما از شنبه تا چهارشنبه در مدرسه آتش می‌سوزاندیم اما به خاطر حضور استاد رجایی در روز چهارشنبه مانند کسانی که اصلاً شیطنت بلد نیستند رفتار می‌کردیم طوری که قبل از ساعت ۸ داخل کلاس می‌نشستیم. آقای لاریجانی ناظم مدرسه با دیدن این رفتار همیشه آرزو می‌کرد که «خدایا می‌شود هر روز هفته چهارشنبه باشد.» تمام این اتفاقات به علت عشق و علاقه‌ای بود که استاد رجایی در ما ایجاد کرده بود. ایشان دبیر ریاضی، جبر و مثلثات ما بود.

شهرت ایشان بعد از ریاست جمهوری‌شان بود چرا این‌قدر شخصیت کاریزماتیکی برای شما داشتند؟
ما که در عالم نوجوانی از اتفاقات و رویدادهای سیاسی چیزی نمی‌دانستیم که ایشان در سازمان‌های سیاسی و اسلامی کشور فعال هستند از سوی دیگر در آن برهه زمانی اصلاً رسم نبود که به دانش‌آموزان احترامی گذاشته شود ولی استاد رجایی روز اولی که آمد به کلاس ما خطاب به همه دانش آموزان گفتند «آقایان سلام، صبحتان به خیر». این احترام چیزی بود که تا آن زمان ندیده بودیم. حتی یک روز ایشان برخلاف همیشه به مدرسه دیر رسیدن اما از ما عذرخواهی کردند و  این شعر را خواندند:
زندگی شعله شمعی است که در بزم وجود     به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است
و گفتند اتوبوسی که از تهران به سمت قزوین می‌آمد تصادف کرد و فقط من زنده ماندم. جالب است در این فاصله ایشان خیلی سریع خود را به لحاظ ظاهری آماده کردند تا به مدرسه برسند چراکه هیچ‌وقت ایشان را با سرووضع نامرتب ندیده بودیم و هر بار با یک کت‌وشلوار بسیار تمیز و مرتب می‌آمدند. از این اتفاقات ما یاد گرفتیم که اولین نکته‌ای که یک فرد باید رعایت کند این است که در بدترین شرایط خیلی مرتب و منظم باشد تا یک الگوی اجتماعی و انضباطی شود و ثانیاً اگر خطایی مرتکب شد، عذرخواهی کند.  به بهانه‌های مختلف و به‌صورت داستانی و خاطره‌ای، و با صدایی آرام و بسیار شمرده و مؤدب  از درس‌های اخلاقی و نوع‌دوستی و احترام تا جبر و مثلثات سنگین برایمان می‌گفتند ولی به زبان ساده و کاملاً روان و قابل فهم. باورتان نمی‌شود که چه لذتی می‌بردیم در طول یک روزی که ایشان در دبیرستان ما بود و با احترامی که به تک‌تک ما می‌گذاشت و تکیه‌کلام ” آقایان”، دنیایی را به ما می‌داد که تا آن زمان نداشتیم.

ایشان چه مدت معلم شما بودند؟
کلاس دهم به‌صورت کامل و مدتی هم در پایه یازدهم معلم ما بودند تا اینکه یکی از بچه‌های مدرسه که پدرش در دادگاه نظامی کار می‌‌کرد، به ما گفت که امروز استاد رجایی نمی‌آید و دیگر استاد رجایی به مدرسه محمد قزوینی نیامد.

چرا؟
همکلاسی‌مان که پدرش در دادگاه کار می‌کرد گفت که استاد رجایی دیشب با اتوبوس به قزوین آمده اما ساواک ایشان را همراه با یک چمدان اعلامیه گرفته است. آن دوران هم اوج فعالیت‌های حضرت امام (ره) بود. هفته بعد هم ایشان نیامد. دوستم گفت که به ایشان گفتند که ما شما را می‌شناسیم که یکی از دبیران بزرگ ایران هستید؛ ما می‌خواهیم شما را آزاد کنیم و با این چمدان که پر از اعلامیه و کتاب هست چه کار می‌کنید؟ استاد رجایی گفته بوده که من بیرون می‌روم و همه آن‌ها را تا نسخه آخر پخش می‌کنم و همین شد که دیگر استاد رجایی را ندیدیم. زمان گذشت و شنیدیم که ایشان به زندان رفتند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی دوباره شما با شهید رجایی دیداری داشتید؟
بله! من بعداً ایشان را وقتی‌که رئیس‌جمهور بودند در همین دانشگاه تهران ملاقات کردم. زمانی که دبیر کنگره گیاهان دارویی بودم ناگهان اعلام کردند که آقای رییس‌جمهور به این کنگره می‌آیند، من هم به‌عنوان دبیر کنگره اجازه یافتم که در زمان ورود به ایشان خیرمقدم بگویم. مدت‌ها فکر می‌کردم که در هنگام استقبال از چه لغتی استفاده کنم که استاد من را بشناسد و به این کلمه رسیدم که اگر بگویم «استاد سلام، محمد قزوینی، قزوین» حتماً یادشان می‌آید و همین کار را کردم. وقتی ایشان را دیدم این جمله را گفتم و ایشان آمد و من را بغل کرد؛ و این افتخار بزرگی برای من بود؛ روحشان شاد.

برگردیم به بحث اصلی‌مان، چه زمانی دیپلم گرفتید؟
سال ۱۳۴۳ دیپلم گرفتم. پس‌ازآن با مادربزرگم به تهران آمدم؛ به دلیل اینکه یکی از بستگانمان در نزدیکی میدان راه‌آهن مستقر بودند، ما هم برای اینکه به ایشان نزدیک باشیم، در همان حوالی اسکان پیدا کردیم. البته من به تهران خیلی رفت‌وآمد داشتم چون دو تا از دایی‌های من تهران بودند، اغلب فصل تابستان به تهران می‌آمدم. در تهران خانه‌ای اجاره کردیم و خودم هم کار می‌کردم. افتخار دارم که یکی از اولین معلمان طرح پیکار با بی‌سوادی هستم.

توضیح بیشتری می‌دهید؟
در همان سال‌ها اعلام کردند که برای طرح پیکار با بی‌سوادی معلم نیاز است، کنکوری هم برگزار شد و تعدادی را انتخاب کردند، ۲۱ روز به ما تعلیم فشرده دادند تا سیستم جدید آموزشی یعنی “بخش کردن و صدا آموزی” را به ما تعلیم دهند و هنوز هم یادم هست. پس از آموزش اعلام کردند خودتان بروید، شاگرد پیدا کنید و ما شما را به مدارس معرفی می‌کنیم و آنجا خارج از ساعات خودشان به شما کلاس می‌دهند. من هم به اصناف اطراف منزلمان می‌‌رفتم و شاگرد جمع کردم. شاگردانم از نوجوانان ۱۰ و ۱۲ ساله تا نگهبان ۶۵ ساله پارک بودند. این اتفاق در ساخت شخصیتم خیلی کمک کرد تا بتوانم کلاس را اداره کنم.

برای شرکت در کنکور ورودی دانشگاه، کلاس هم رفتید؟
به‌طور اجباری یک کلاس رفتم؛ چون وضعیت تحصیلیم طوری شده بود که مشمول به خدمت مقدس سربازی بودم، کلاسی را که یک سال معافیت تحصیلی به من می‌داد با پول‌هایی که جمع کرده بودم، شرکت کردم. برای کلاس زبان هم به دبیرستان هدف می‌رفتم. در آن دوران کنکور به شکل سراسری برگزار نمی‌شد و هر دانشگاهی برای خودش آزمون مجزا داشت. با وضعیت اقتصادی که داشتم فقط توانستم در آزمون دو دانشگاه امتحان بدهم، یکی دانشگاه تهران که جزو آرزوهایم بود و بارها دور میله‌های دانشگاه راه می‌رفتم و دیگری دانشگاه تبریز بود؛ هدف من گروه پزشکی بود و در هر دو دانشگاه در گروه پزشکی شرکت کردم. بااینکه دیپلم ریاضی داشتم برای اینکه در کنکور پزشکی شرکت کنم، تمام کتاب‌های طبیعی را خواندم.

 سالی که قبول نشدید چه کنکورهایی دادید؟
تمام گروه‌های پزشکی. در سال دوم هم من نتوانستم موفق شوم اما درنهایت پردیس کشاورزی دانشگاه تهران رشته مهندسی منابع طبیعی قبول شدم. تا حدودی این رشته همان چیزی بود که در ذهن، فکر و علاقه‌ام بود اما باز علاقه اصلی من نبود. پس از ۴ سال فارغ‌التحصیل شدم. این دوران با توجه به اینکه با ۴ نفر از همکلاسی‌های دوران دبیرستانم در قزوین، هم خوابگاهی بودم بسیار به‌یادماندنی شد.
در دانشکده‌مان خوابگاه، رستوران، زمین فوتبال، بسکتبال و والیبال داشتیم. ما در دانشکده شرکت تعاونی داشتیم و رستوران را دانشجویان مدیریت می‌کردند؛ انتخابات برگزار می‌شد و هرسال هیئت‌مدیره تعاونی تعیین می‌شد، این اتفاق برای ما درس زندگی بود و همچنان این رسم در آنجا هنوز هم پابرجاست. در آنجا دانشجویان سال اول باید ژتون می‌فروختند و اسمشان به آموزش رد می‌شد که اگر در کلاس‌ها غیبت کردند موجه باشد. دانشجویان سال دوم هنگام ناهار ژتون‌ها را چک می‌کردند و در ضمن مواظب رستوران بودند؛ دانشجویان سال سوم باید بر پخت غذا و خرید نظارت می‌کردند.
پس از اتمام دوره لیسانس، سربازی رفتم و وارد سپاه ترویج آبادانی شدم و بعد از دوره آموزشی برای ادامه خدمت به گرگان افتادم و در فاصله فارغ‌التحصیلی از دانشگاه و رفتن به خدمت سربازی که تقریباً ۳ ماه فاصله بود، ازدواج کردم.

 شما گفتید که در دبیرستان درستان خیلی خوب بود، اما چرا پزشکی قبول نشدید؟
من راه و رسم کنکور را نمی‌دانستم. بچه‌های شهرستانی معمولاً این‌گونه هستند، الآن هم همین‌طور است. در کنکور باید روحیه بسیار قوی و درعین‌حال آرامش داشت. جالب‌ترین امتحانی که در زندگی دادم، آزمون انستیتو تغذیه بود که قبول هم شدم. یک روز جمعه خانه دایی‌ام بودم که خانه‌شان در اطراف بزرگراه نواب بود که متوجه شدم باید برای شرکت در آزمون به سالن ورزش دانشگاه تهران کنار سینما بهمن می‌آمدم. وقتی سر جلسه نشستم حتی مداد نداشتم و مراقب به من وسایل داد و قبول شدم. اگر دانش آموزان روحیه نداشته باشند و ترس کنکور آن‌ها را بگیرد حتماً قبول نمی‌شوند. هرچند از کودکی یاد گرفته بودم که خودم را کنترل کنم و آرامش داشته باشم و این آرامش را از مادربزرگم یاد گرفته بودم، ولی فشارهای روحی زیادی که بعد از اخذ دیپلم داشتم باعث شد که نتوانم وارد این رشته شوم.

چگونه با همسرتان آشنا شدید؟
در ابتدا نکته‌ای در این رابطه بگویم که من هر چه دارم از همسرم خانم طیبه نهاوندی دارم و این او بوده که بسیار مهربانانه مرا غمخواری و یاری کرده است؛ همسرم به فاصله ۱۹ روز از من و درست همان‌جایی که من به دنیا آمدم، متولدشده اما در محل تولد هیچ‌گاه یکدیگر را ندیدیم ولی، چرخ زندگی چرخید تا ما در قزوین  دوباره همدیگر را دیدیم. چون پدر ایشان هم در راه‌آهن یعنی همان‌جایی که پدر من کار می‌کرد مشغول به کار بود؛ من این اتفاق را معجزه و لطف خداوند می‌دانم چون در زندگی من سختی‌های زیادی بوده و فقط ایشان بود که توانست افت‌وخیزهای زندگی‌مان را‌ تحمل کند و مرا حمایت نماید.
از گذشته بگویم که در همان سال‌هایی که ما به قزوین منتقل شدیم پدر و مادر همسرم از بندر ترکمن به تهران و بعد از مدتی هم به قزوین منتقل شدند و دقیقاً به خانه‌ای آمدند که ما مستأجر بودیم. مادربزرگم از  بندر ترکمن خانواده همسرم را می‌شناخت. همسرم در قزوین دیپلم گرفت و بعد فوق‌دیپلم و در نهایت معلم شد. ایشان ۳۰ سال معلم کلاس اول دبستان بودند.
پس‌ازاینکه برای ادامه تحصیل در دانشگاه به تهران آمدیم، آن‌ها همچنان در قزوین بودند ولی ارتباط ما برقرار بود و علاقه دوطرفه ایجادشده باعث شد که باهم ازدواج کنیم.

گفته بودید که دوران سربازی را در سپاه ترویج آبادانی گذراندید، دقیقاً چه می‌کردید؟
در آن زمان دانشجویان (هم آقایان و هم خانم‌ها) می‌بایستی برای گذراندن دوره سربازی، آموزش نظامی سه ماهه‌ای را به‌صورت حین تحصیل و به مدت ۲۱ روز در ۴ تابستان می‌گذراندند و بعد از فارغ‌التحصیلی دریکی از ارگان‌های ایجادشده بنام سپاه بهداشت، سپاه ترویج آبادانی و سپاه دانش به مدت ۱۸ ماه خدمت می‌کردند. در هر منطقه‌ای که قرار می‌گرفتیم موظف بودیم ماهی یک‌بار با لباس نظامی به پادگان محل خدمت برویم و حضور خودمان را نشان دهیم ولی در طول ماه در ادارات مربوطه و با لباس شخصی بودیم. هر سه سپاه باهم در ارتباط بودند و به هر منطقه محرومی که سر می‌زدیم این سه گروه با هم بودند. سپاه دانش مسئله آموزش‌وپرورش را رسیدگی می‌کرد و ما مسائل مربوط به کشاورزی، آبیاری و راه را پوشش می‌دادیم و سپاه بهداشت هم مسائل بهداشتی – درمانی را پیگیری می‌کرد. واقعاً این همکاری درس بزرگی برای من بود چون ما تا آن زمان این‌طور تیمی کارنکرده بودیم، سخت بود اما یاد گرفتیم و بسیار آموزنده بود.

 شما که برای گذراندن دوره سربازی به گرگان رفتید حتماً به بندر ترکمن هم سر زدید؟ وضعیت مالاریا نسبت به سالی که شما به دنیا آمدید در چه وضعیتی بود؟
بله! می‌رفتم و زادگاهم را می‌دیدم ولی هیچ خاطره‌ای در ذهنم نبود. در این فاصله یک سازمان بین‌المللی به نام اصل ۴، برای مبارزه با بیماری مالاریا شکل‌گرفته بود و شعبه‌ای هم در ایران داشت و نقاط حساس را انتخاب و برنامه مقابله با شیوع بیماری آغاز کرده بود به‌طوری‌که در ابتدا بیماریابی جهت درمان انجام می‌شد و سپس باتلاق‌ها خشک می‌شد تا مانع ادامه حیات حشره عامل یعنی پشه آنوفل شوند؛ کارهای خیلی زیادی انجام گرفت که واقعاً جای تقدیر دارد. این فعالیت‌ها با کمک سازمان بهداشت جهانی، وزارت بهداری وقت، وزارت کشاورزی، سازمان دامپزشکی و مردم انجام گرفته بود. زمانی که دوباره برگشتم تمام پیشگیری‌ها انجام گرفته بود و بندر ترکمن، بندر گز و اطراف آن دیگر آلودگی قبلی را نداشتند و تقریباً بیماری ریشه‌کن شده بود. اما توسعه باتلاق‌ها و مرداب‌ها و عدم ادامه آن روندها موجب می‌شود تا هرچند وقت یک‌بار این بیماری در یک‌گوشه‌ای از ایران سروصدایی ایجاد می‌کند که همگی به دلیل غفلت از نقاط کوری است که در این زمینه ایجاد می‌شود. در تمام این سال‌ها مادربزرگ با من بود و با من به گرگان آمد. در گرگان و در فروردین سال ۱۳۵۱ اولین فرزند (پسرم) به دنیا آمد و همزمان خدمت سربازی‌ام تمام شد.

در سوابقتان اشتغال در بخش‌های تحقیقاتی کشاورزی هم به چشم می‌خورد، چه زمانی فعالیت در این حوزه را آغاز کردید؟
من در ۳ ماه فاصله بین فارغ‌التحصیلی از دانشگاه و اعزام به سربازی (سال ۴۹) بیکار نبودم. چون یاد گرفته بودم که باید خرج خودم را دربیاورم به همین دلیل برای کسب تجربه حاضر به گذراندن کارآموزی در سازمان تحقیقات کشاورزی شدم و برای اینکه بتوانم نظر آن‌ها را جلب کنم اعلام کردم که پول هم نمی‌خواهم و می‌دانستم که چنانچه بتوانم وارد آن سازمان شوم، کمک‌هزینه‌ای به من خواهند داد. درنهایت من را به بخشی معرفی کردند که بعدها رئیس آن، استاد بزرگ من شد؛ استاد پرویز باباخانلو، خدا حفظشان کند.
در ابتدای ورودم به سازمان ایشان به من فرمود «این گیاهانی که در این قفسه‌ها چیده شده، ۵ سال است که به آن‌ها دست نزده‌ام، قصد دارم به مأموریت بروم و از تو انتظار دارم که آن‌ها را طبقه‌بندی کنی»، من با جدیت فراوان این کار را کردم و بعد از ۲۰ روز که ایشان از مأموریت برگشتند، طوری گیاهان را چیده بودم که نمی‌توانستند وارد اتاقشان که یک سالن بزرگ بود، بشوند زیرا  گیاهان را از قفسه‌هایشان بیرون آورده بودم و همه را با چیدن روی میزها و حتی روی زمین طبقه‌بندی کرده بودم. در قبال این‌گونه کارها حقوق جزئی به من داده می‌شد که اصلاً برای من مهم نبود. این تلاش‌ها منجر به این شد که در اول اردیبهشت سال ۱۳۵۱ تنها ۳ روز بین پایان سربازی و آغاز به کارم فاصله افتاد و با همین سابقه کاری درنهایت به‌عنوان کارشناس در سازمان تحقیقات، آموزش و ترویج کشاورزی فعلی (تات) استخدام شدم. در بین سال‌های ۵۱ تا ۵۸ تا بالاترین مقام یکی از  موسسه‌های این سازمان هم بالا رفتم. در تمام این سال‌ها در خدمت استاد باباخانلو درس های گران بهای تخصص شناسائی گیاهان را عملا آموختم. چون عاشق طبیعت بودم خصوصا زمانی که به ماموریت می‌رفتیم اکثرا با استاد باباخانلو بودم و برای من تمام لحضات آن کلاس بود و همه چیزهایی که در دانشگاه بصورت تئوری خوانده بودم، بطور عملی و حرفه ای در متن طبیعت برایم پیاده ‌شد. من درس های علمی و اجتماعی استادم را پیوسته مرور می کنم و هر بار برای سلامتی ایشان دعای خیر دارم.

 آیا به ریاست  موسسه هم رسیدید؟  
پیش نویس حکم ریاستم صادر شد ولی آن را ابطال کردم.

چرا؟
چون احساس می‌کردم که در آنجا در یک دایره بسته در حال دور زدن هستم. عشق و علاقه ام گروه پزشکی بود اما تا آن مقطع محقق نشده بود و به راه دیگری که البته بخش مهمی از علایقم بود رفته بودم.

پایان کار شما در سازمان تات همزمان با وقوع انقلاب اسلامی بود، آیا در این زمینه هم فعالیتی داشتید؟
درکمیته‌ای که به صورت غیر رسمی و پنهانی در سازمان تحقیقات در این زمینه‌ها فعالیت می‌کرد عضو بودم و گاهی نوار و اعلامیه های آن دوران فراموش نشدنی را جابجا می‌کردم. در خدمتی بسیار ناچیز با دوستان زیادی ارتباط داشتم و پیغام رسان برای بقیه دوستان در سازمان بودم، قطره ای از دریای خروشان انقلاب اسلامی.

چه شد که وارد دانشگاه علوم پزشکی تهران شدید؟
یک روز در سال ۱۳۵۴ دوستی که در پردیس کرج همکلاسیم بود و بعد داروسازی خوانده بود. (دکتر مهدی آل عصفور) به سازمان آمد و گفت «استادم به نام آقای دکتر آئینه‌چی روی گیاهان ایران تحقیقات می‌کند و علاقمند است که با تو ملاقاتی داشته باشد.» از این موضوع خیلی خیلی خوشحال شدم و دریافتم که خداوند می خواهد من را در مسیر علاقه‌ام قرار دهد.
این ملاقات خیلی جالب بود. در آزمایشگاه دانشکده داروسازی تعدادی گیاه روی میزها بود و استاد آئینه چی هم در انتهای آزمایشگاه مشغول کار بود. در فاصله‌ای که از درب آزمایشگاه تا نزدیک استاد رسیدم، ناخودآگاه این گیاهان را دیدم و اغلب آنها برای من آشنا بود. بعد از سلام و احوالپرسی همانطور که به طرف اتاقشان می‌رفتیم به یکی از همان گیاهان اشاره کردند و از من پرسیدند «این گیاه را می‌شناسی؟» من هم بلافاصله اسم فارسی و اسم علمی کامل گیاه را گفتم و ایشان تعجب کرد. و از من پرسید «تو قبلا به آزمایشگاه من آمده بودی و این گیاهان را دیده بودی؟» گفتم نه! همین الان که رد می‌شدم آنها را دیدم. احساس کردم که این عکس العمل من بسیار برای ایشان جالب توجه بود و همین طور هم شد، زیرا بعد از ساعتی صحبت کردن از من خواستند که با آنها همکاری کنم.
همکاریم با استاد دکتر آئینه‌چی و استاد دکتر سلطانی از سال ۵۴ آغاز شد و در طرح فیتوشیمی موزائیکی برای ایران همکاری کردم. در این طرح قرار بود منطقه به منطقه از کشور را برویم و بر روی تمام گیاهان ایران کار فیتوشیمی مقدماتی انجام دهیم؛ برای این کار باید می رفتیم و گیاهان را جمع می کردیم. از سال ۵۴ تا ۵۸ صبح‌ها در سازمان تحقیقات بودم و از ساعت حدود ۳ بعدازظهر به دانشکده داروسازی می رفتم. روزهای فراوانی هم با استفاده از مرخصی و یا تعطیلات با گروه آقای دکتر آئینه چی از جمله روانشاد آقای حسین منوچهری که بسیار عاشقانه گیاهان ایران را دوست داشت برای جمع آوری گیاهان به نقاط مختلف ایران میرفتم. من تا سال ۵۸ فقط با دانشکده داروسازی همکاری می‌کردم اما در دوره ای که بسیاری از اساتید بازنشسته شدند و یا از دانشگاه رفته بودند و خلاء ای ایجاد شده بود. دکتر آیینه چی و دکتر سلطانی به من پیشنهاد همکاری تمام وقت در دانشگاه را دادند.
من تا بالاترین مقام سازمان تحقیقات جلو رفته بودم و پست و مقام بسیار مناسبی را داشتم اما به خاطر علاقه ام، از این فرصت پیشنهاد شده استفاده کردم و اجازه انتقال به دانشگاه را از سازمان تحقیقات با اصرار زیاد گرفتم. در آن زمان جلسه ای برای حضورم در دانشکده برگزار شد که رئیس وقت دانشکده و اساتید دیگر حضور داشتند و من یک کنفرانس در مورد گیاهان ایران ارائه نمودم پس از مدتی با توجه به سابقه کار در سازمان تحقیقات و تالیفاتم، موافقت شد که با سمت مربی به دانشگاه بیایم.

پس آرزوی تحصیل و حضور در دانشگاه تهران جور دیگری تعبیر شد و به جای دانشجو، به عنوان استاد آمدید؟
بله! به خاطر سابقه کار و تالیفاتی که داشتم مربی دانشکده شدم. اولین حکم من هم با امضای روانشاد آقای دکتر محمد باقر شایورد بود که هنوز آن را دارم. آن موقع ایشان معاون اداری- مالی دانشگاه تهران بودند. دکتر شایورد بعدها معاون آقای رفسنجانی زمانی که وزیر کشور بودند، شد و پس از مدتی هم معاون وزارت بهداشت و درمان بود. البته ایشان بنیانگذار دانشکده داروسازی دانشگاه آزاد اسلامی هم هستند.
من مسئولیت تدریس واحدهای گیاهان داروئی و پس از مدتی تدریس بخش هائی از واحد مفردات عملی را عهده دار شدم و تحولات چشمگیری را در تدریس واحد گیاهان داروئی نظری و عملی ایجاد کردم و تدریس کاملا کاربردی را در پیش گرفتم. دانشجویان را اغلب به محیط های طبیعی و باغ های گیاه شناسی می بردم و تدریس در طبیعت را جایگزین تدریس خشک و بی روح کلاسی کردم.
اولین حقوقم در دانشکده ۴۸۳۰ تومان بود، در حالی که در سازمان دو برابر آن بود اما اصلا این تغییر برای من مهم نبود. چون این انتقال جزو آرزوهایم بود و به آن رسیده بودم حتی یک لحظه هم به مسائل مالی فکر نمی کردم. حضورم در دانشگاه باعث شد که ادامه تحصیل بدهم بنابراین کنکور کارشناسی ارشد شرکت کردم و رشته علوم گیاهی قبول شدم. همزمان با تحصیل، تدریس هم می کردم و مسئول هرباریوم دانشکده داروسازی شدم که یک مرکز مستندسازی گیاهان است. در این مرکز از هر گیاه حداقل یک نمونه جمع آوری می شد و در همان سال‌های اول، این مرکز را ثبت جهانی کردم به طوریکه هم اکنون در رویال بوتانیکال گاردن نیویورک (Royal Botanical Garden, New York) دارای کد اختصاصی با عنوان TEH هستیم که مخفف نام تهران است. این هرباریوم در ابتدا به دست استاد دکتر پارسا که بنیانگذار هرباریوم در ایران هستند، راه اندازی شده بود. دکتر پارسا از سال ۱۳۰۲ کارشان را شروع کرده بودند و تعدادی از گیاهان بومی ایران هم اکنون به همت ایشان در «رویال بوتانیکال گاردن کیو انگلیس» (Royal Botanical Garden, Kew London) موجود است؛ هرباریوم دانشکده داروسازی یکی از ثروت‌های دانشگاه علوم پزشکی تهران است که قیمتی نمی‌توان بروی آن گذاشت.
از مدتها قبل در زمینه تحقیقات گیاهان دارویی موسسه ای به نام موسسه تحقیقات گیاهان دارویی در دانشکده داروسازی دانشگاه راه اندازی شده بود و با توجه به فعالیتم و شناختی که دانشکده از من پیدا کرده بود در سال ۱۳۵۹ با حفظ سمت، مسئول این موسسه شدم. هم اکنون این موسسه به مرکز تحقیقات گیاهان دارویی تبدیل شده است.

چگونه وارد دوره دکتری داروسازی شدید؟
روح و روان استاد دکتر شفیعی بزرگ شاد باشد که در زمان حیاتشان و در آن مقطع سال های ۶۶ ، وزارتخانه را متقاعد کردند که ما می‌توانیم دوره‌های دکترای تخصصی داروسازی را در ایران برگزار کنیم. زمانی که بحث برگزاری دوره‌های تخصصی در رشته داروسازی در دانشکده پیش آمد من و دو، سه تا از همکاران در دانشکده مربی بودیم. من هیچگاه فراموش نکرده ام که مدیون طرز تفکر استاد دکتر شفیعی هستم و با استدلال ایشان و البته جمعی از عزیزان مسئول در سال های ۶۶ و ۶۷ قرار شد که من هم بصورت کاملا استثنائی و بشرط غیر قابل تکرار و شرایط خاص اجازه شرکت در امتحانات ورودی این دوره را داشته باشم. این اتفاق برایم باور کردنی نبود و آنچه را که سالیان پیش آرزو کرده بودم محقق شده می دیدم.  من یک صورتجلسه اختصاصی از شورای معاونین وزارت بهداشت و درمان دارم و بطور استثنایی مصوب کردند که شخص من و یک نفر دیگر که در دانشکده داروسازی تبریز دارای مدرک شیمی بود وارد این دوره شویم، من در رشته فارماکوگنوزی و ایشان در رشته شیمی داروئی و اینها همه و همه چیزی نبوده است جز لطف وکمک خداوند رحمان و رحیم.

تا آن زمان فقط مقطع دکتری عمومی رشته داروسازی داشتیم؟
بله! در آن زمان مصوب شد که علاوه بر دوره عمومی داروسازی، دوره‌های تخصصی را با ۳ یا ۴ رشته و به خصوص رشته ما شروع شود و استدلال این بود که می توانستیم با اساتید بومی و حتی دعوت از اساتید دیگر و حتی خارجی این دوره‌ها را در ایران برگزار کنیم و دیگر دانشجویان را به خارج از کشور نفرستیم.

شما گفتید که برای ورود به دوره دکتری کنکور دادید پس این صورتجلسه چه بود؟
آئین نامه این بود که کسانی که عضو هیئت علمی بودند و می‌خواستند وارد این دوره شوند باید تحصیلات داروسازی عمومی را می داشتند اما مدارک تحصیلی لیسانس و فوق لیسانس من و دوستی که در دانشگاه تبریز بود و هردو عضو هیئت علمی بودیم مربوط به دو زمینه دیگر بود و در حقیقت با این صورتجلسه اجازه دادند که ما دو نفر به طور استثنایی و برای اولین و آخرین بار وارد امتحانات دکترای تخصصی بشویم.

پس آرزوی دانشجو شدن در دانشگاه تهران بالاخره در دوره دکترای تخصصی محقق شد؟
بله! من بالاخره دانشجوی داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران شدم. من سال ۱۳۶۸ وارد اولین دوره دکتری شدم و چون اساتید از دانشگاه های مختلف می‌آمدند بنابراین فرصتشان کم بود، و در نتیجه دوره ما ۶، ۷ سال طول کشید. اما بعد از آن اشکالات کم کم برطرف شد و هم اکنون ۲۷ دوره برگزار شده است. شماره پایان‌نامه‌ام ۳ است و در سال ۱۳۷۴ فارغ التحصیل شدم و بلافاصله ۶ ماه برای گذارندن دوره پسادکتری به دانشگاه آلبرتا کانادا رفتم.

 آقای دکتر، در این سال‌ها همچنان مادربزرگ همراهتان بود؟
مادر بزرگ مهربانم تا سال ۱۳۶۷ همراه من بودند و علاوه بر زحمات فراوانی که از کودکی برای من کشیدند، پسرم را که در سال ۱۳۵۱ بدنیا آمده و دخترم که در سال ۱۳۵۵ به دنیا آمده است را هم بزرگ کرده است و همسرم که هم همچنان معلم کلاس اول دبستان ماند و حاضر نشد مقطع دیگری را تدریس کند از نعمت حضور مادرانه ایشان برخوردار بود. این مادر مهربان در بیست سوم مرداد ۱۳۶۷ ما را تنها گذاشت.

 شما در این مدت در کدام محله زندگی می‌کردید؟
پس از پایان دوره سربازی وقتی برای کار به تهران بازگشتم در خیابان ولی عصر (ع) ایستگاه امیریه، خیابان فرهنگ بودیم سپس به خیابان خوش رفتیم و بعد از آن به یوسف آباد آمدیم که تاکنون هم در این محل زندگی می کنیم. اما خانه من این دانشگاه است و من فرزند اینجا هستم، افتخار من این است. کسی نمی‌داند که کی و کجا از این دنیا می‌رود، ولی من آرزو دارم که این اتفاق در دانشگاه برایم رقم بخورد.

بازنشسته شده اید؟
بله! در دهم اسفند ماه ۱۳۹۴ اما هنوز کلاس‌های دوره تخصصی را می‌روم و ارتباط خود را با دانشگاه قطع نکرده ام. طرح‌های تحقیقاتی من هنوز پابرجاست و با چند دانشجوی عمومی و تخصصی پایان نامه دارم. من علاوه بر دانشکده داروسازی دو وابستگی دیگر هم دارم. یک affiliation در خانه قبلی من و دانشکده کشاورزی کرج است به طوریکه در آنجا کمک کردم رشته دکترای گیاهان دارویی را در گروه باغبانی راه اندازی کنند که هم اکنون وابسته گروه آنها هستم. یک affiliation دیگری که خیلی قوی‌تر است و هنوز هم ادامه دارد مشارکت در تاسیس رشته داروسازی سنتی برای دانشکده طب سنتی دانشگاه علوم پزشکی تهران است و مدتی هم مدیر گروه داروسازی سنتی بودم و هم اکنون هم عضو گروه داروسازی سنتی دانشکده طب سنتی هستم.

پسر و دخترتان هم راه شما را ادامه دادند؟
بله و خیلی خوشحالم که پسرم پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه تورنتو و چند سال کار در آنجا با عشق و علاقه به ایران و دانشگاه علوم پزشکی تهران برگشت و این افتخار دیگری برای من شد که بتوانم بعد از خودم چراغ روشن دیگری در دانشگاه داشته باشم. دخترم هم از کارشناسان ارشد بسیار خوش نام و مورد اعتماد سازمان غذا و دارو و چراغ روشن دیگری از وجودم در ارائه خدمت صادقانه به کشور عزیز مان است. خیلی خوشحالم که یک خانواده فرهنگی دارم.

آقای دکتر در حوزه پژوهش چه فعالیت‌هایی داشتید؟
مقالات زیادی با همکاری بسیاری از رشته‌های داخل دانشکده و بیرون از آن دارم. ۴ کتاب تالیف کرده ام و  تعداد جوایز متعددی هم دریافت کرده ام. ۳ بار موفق به دریافت جایزه ابن سینا شدم. از همان سال ابتدای حضورم در دانشگاه تلاش کردم که تحولی جدی در آموزش ایجاد کنم به عنوان نمونه چون گیاهان دارویی در ابتدا نیازمند داشتن پایه قوی قبلی در زمینه گیاهشناسی است و این موضوع برای دانشجویان داروسازی سنگین است، سعی کردم که با استفاده از وسائل کمک آموزشی و حتی بردن گیاهان زنده در کلاس ها، این موضوع را به صورت کاربردی در کلاس هایم عنوان کنم که خیلی مورد استقبال دانشجویان قرار گرفت. از سوی دیگر به هر دانشگاه خارجی می‌رفتم می‌دیدم که آنها یک هربوراتوم دارند که مجموعه آموزشی و پژوهشی از گیاهان دارویی زنده است و از آن برای تدریس و تحقیق استفاده می کنند و همیشه علاقه داشتم نمونه آن را در دانشگاه خودمان راه اندازی کنم. شکر خدا در سال ۸۳ موفق شدم و در غالب یک طرح تحقیقاتی و با پشتیبانی مسئولان وقت دانشکده و دانشگاه و در اختیار گرفتن زمین در فاصله بین دانشکده داروسازی و دانشکده پزشکی، دور استخرآب دانشگاه، و نهال های آماده ای که پژوهشکده گیاهان داروئی جهاد دانشگاهی در اختیارم گذاشت، هربوراتوم یا باغ گیاهان دارویی را ایجاد کنم. به گیاهان این مجموعه (حدود ۶۰ گونه ) که هر کدام دارای تابلوی شناسائی می باشند، گونه های داروئی متعددی را نیز اضافه نموده ام و خوشبختانه علاوه بر آموزش و پژوهش دانشجویان و اساتید دانشکده داروسازی، مورد استفاده دانشجویان رشته های دیگر داخل و خارج از دانشگاه هم قرار گرفته است.

وارد صنعت تولید داروهای با پایه گیاهی هم شده‌اید؟

همیشه یکی از دغدغه ها این است که چگونه فعالیت های تحقیقاتی را به عرصه ظهور برسانیم بنابراین از سال ۷۲ وارد فعالیت های صنعتی تولید داروهای گیاهی شدم تا تحقیقاتم را تجاری سازی کنم. البته در این راه با دوست و همکار عزیزم آقای دکتر صالحی سورمقی همکاری بسیار سازنده داشته ام و به اتفاق تاکنون ۶ داروی گیاهی را با همکاری بسیار صمیمانه مدیران داروسازی پورسینا، به قفسه داروخانه‌های کشور رسانده ایم. اولین داروئی که در سال۷۰ و پس از سالها تحقیق طراحی و تحقیقات بالینی آن را با همکاری استاد دکتر منوچهر قارونی انجام دادیم، یک داروی (Anti- depressant) و برای درمان افسردگی، سردردهای میگرنی و سندرم های پیش قاعدگی به نام تجاری «هایپیران» بود که در سال ۷۲ با مجوز وزارت بهداشت و درمان وارد بازار داروئی ایران شد. البته بعد در سال ۸۶ کار تولید داروهای گیاهی در سطح دیگری هم ادامه یافت و به اتفاق تعدادی از دوستان متخصص خارج از دانشگاه، شرکت دانش بنیان یاس دارو را تاسیس کردیم که زمینه کاری آن تولید دارو با منشا طبیعی است و هم اکنون ۸ دارو که مهمترین آنها شربت هانی تیم  با اثر ضد سرفه و خلط آور است را تولید کرده ایم.

شما در بحث راه اندازی دانشکده داروسازی دانشگاه آزاد اسلامی هم با دکتر شایورد همکاری داشتید، در آنجا تدریس هم می کردید؟
بله البته روانشاد دکتر شایورد دانشکده داروسازی آزاد اسلامی را در اوائل سال ۱۳۶۵ تاسیس کردند و من با توجه به آشنایی که از قبل با آقای دکتر شایورد در دانشگاه تهران داشتم از مهر ماه  سال ۶۵ شروع به همکاری با ایشان کردم و این همکاری بعد از فوت ایشان نیز تا زمان حال هنوز هم ادامه دارد.

در دانشگاه شما سمت‌هایی که داشتید چگونه بود؟
من از ابتدا که به دانشگاه آمدم با حفظ سمت عضو هیئت علمی و تا زمانیکه بازنشسته شدم، مسئول هرباریوم و هربوراتوم دانشکده شدم و الان هم همکاری دارم. نماینده پژوهشی و آموزشی گروه فارماکوگنوزی بودم. از سال ۱۳۶۸ (سال تاسیس گروه) تا ۱۳۹۳ هم مدیر گروه داروسازی سنتی دانشکده طب سنتی بودم. عضو شورای آموزش دانشکده داروسازی و طب سنتی و نیز عضو شورای پژوهشی مرکز تحقیقات گیاهان داروئی و عضو شورای پژوهشی مرکز تحقیقات طب و داروسازی سنتی نیز بوده ام.

در حال حاضر بحث داروهای گیاهی و گیاهان دارویی در دنیا خیلی مورد توجه است، وضعیت ایران را چطور می‌بینید؟ با توجه به اینکه شما در رسیدن ۱۴ دارو با منشاء گیاهی به داروخانه‌ها نقش داشتید، هم اکنون وضعیت تحقیقات و تولید این داروها را چطور ارزیابی می‌کنید؟
مراکز تحقیقاتی در دانشگاه ها و مراکز خصوصی و بخش‌های تحقیق و توسعه لابراتورارهای داروسازی در تلاش فراوان هستند تا فرآورده های کاملا علمی و مفیدی را عرضه نمایند و در این خصوص می توانم بگویم که فعالیت ها بسیار مثبت است اما زیر ساخت های دیگری لازم است که خوشبختانه مهیا شده است.
نکته اساسی و کلیدی کار در این است که ما موفق شویم داروهایی با «اطلاعات مبتنی بر شواهد»(Evidence Base) و محکم عنوان کنیم و اطلاعات علمی این کار را تهیه و در اختیار گروه پزشکی و دیگر علاقه مندان قرار دهیم و برای اجرای این امر به چندین پایه نیاز داریم که من به اصلی ترین آنها اشاره می کنم.
من وارث زحمات دکتر گل گلاب در دانشکده داروسازی هستم. می دانید که شعر حماسی “ای ایران” سروده ایشان است. میز ایشان در اتاق من در دانشکده است ولی هنوز پشت میز ایشان ننشسته ام و به خودم این اجازه را هم نمی‌دهم، زیرا تکیه بر جای بزرگان به این آسانی ها نیست. زحماتی که ایشان و همکارانشان در آن سال ها و با حداقل امکانات آن زمان کشیدند تا ما را به این پایه که اکنون هستیم برسانند را چگونه می توانیم جز با احترام گذاردن حداقل به جایگاه ایشان سپاسگزار باشیم. لطفا تفکر استاد را ببینید، آن زمان که استاد گل گلاب در دانشکده داروسازی بودند، درس گیاهان دارویی را در دانشکده‌های پزشکی، دندانپزشکی و بهداشت هم تدریس می‌کردند یعنی داروهایی با منشا گیاهی جزو دروس رسمی رشته‌ها و گروه‌های اصلی پزشکی بود و لذا با این تفکر ما بخش مهم آموزش پایه و اطلاع رسانی علمی را در تمام رشته های پزشکی داشته ایم، اما اکنون بجز در داروسازی در بقیه رشته های پزشکی نداریم و بنابراین ارتباط پایه با پزشکان را عملا حذف  کرده ایم و حالا که می خواهیم استفاده کنیم، نمی توانیم. خوب وقتی شما آموزشی را ندارید چه انتظاری می توانید برای توسعه کار داشته باشید.
یکی از اقداماتی که ما را در بحث تحقیق و تولید داروهای گیاهی موفق میکرد این بود که بتوانیم اداره مسئولی را بابت آن در وزارت بهداشت و درمان داشته باشیم و من افتخار دارم که عضو کمیته بنیانگذاری آن در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ باشم. یادم نمیرود که زمانی را که ما از جلسه‌ای که در طبقه ۱۴ دهم وزارت جهاد کشاورزی که در آن تصمیم گرفته شد که سازمان غذا و دارو یک اداره داروهای گیاهی داشته باشد، بیرون آمدیم؛ و وسط بلوار کشاورز بودیم که هواپیمای عراقی از روی سر ما رد شد و فرودگاه مهرآباد را زد. ایجاد این اداره هسته اصلی کار بود تا وقتی دارویی ادعا می‌شود بتواند در یک نظام قانونی کشوری مثل بقیه داروها چکش کاری و به آن مجوز قانونی داده شود. داروها برای گرفتن پروانه ساخت باید یک پرونده محکم علمی داشته باشند که در کمیسیونی بررسی می شود و من هم سالیان سال عضو این کمیسیون بودم و الان هم با آنها همکاری دارم. خوشبختانه به همت مسئولان وقت، آن اداره کوچک اکنون به یک اداره کل قدرتمند در سازمان غذا دارو تبدیل شده است.
ایجاد دانشکده طب سنتی در دانشگاه علوم پزشکی تهران به همت استاد دکتر لاریجانی و تلاش بی وقفه استاد دکتر شمس اردکانی و آموزش پزشکان و داروسازان در دوره های تخصصی و همچنین آموزش پزشکان عمومی و تخصصی که مایل باشند دوره‌های تکمیلی بگذرانند، از نقاط قوت این راه شده است.
از سوی دیگر یک بخش بزرگ کار تهیه مواد اولیه است و بر خلاف داروهای متداول که منشا شیمیائی و سنتتیک دارند و اغلب در کارخانجات شیمیائی واسطه تولید می شوند، مواد اولیه داروهای گیاهی با طبیعت سروکار دارند و چون ما اجازه نداریم که به جان طبیعت بیفتیم و تمامی گیاهان را برای تولید دارو از بین ببریم، بنابراین باید گیاهان مورد نظر کشت داده شوند که این کار را باید وزارت کشاورزی انجام دهد و خوشبختانه کارهای خیلی خوبی انجام شده است. ایجاد بخش های مسئول در وزارت صنایع و سازمان محیط زیست و دیگر نهاد های مربوطه از ملزومات کار بوده.
در نهایت زمانیکه همه سازمان‌ها وظایف خود را انجام دادند باید این فعالیت ها هم افزایی شود که به همت معاونت علمی و فناوری ریاست جمهوری ستاد راهبردی گیاهان دارویی و طب سنتی ایجاد شده است که من هم عضو این ستاد هستم؛ این ستاد سازمان‌ها را با یکدیگر هماهنگ کرده و زیر یک چتر آورده است و تلاش دارد تا سازمانهای مسئول را با بهره وری از حد اکثر توان آنها، هماهنگ نماید.
مراکز تحقیقاتی در دانشگاه ها و مراکز خصوصی و بخش های تحقیق و توسعه لابراتورارهای داروسازی در تلاش فراوان هستند تا فرآورده های کاملا علمی و مفیدی را عرضه نمایند و در این خصوص می توانم بگویم که فعالیت ها بسیار مثبت است اما زیر ساخت های دیگری که به آنها اشاره می کنم لازم است که خوشبختانه مهیا شده است.
با توجه به اینکه صنعت داروسازی به دنبال تولید داروهای جدید است و این زمانی تحقق می یابد که مسائل مربوط به دارو کاملا رعایت شده باشد. بنابراین چنانچه این راه را درست برویم، آموزش و پژوهش را درست انجام دهیم و ارتباطات سازمانی خوبی بین سازمان‌های مسئول ایجاد شود موفقیت کار بسیار زیاد خواهد بود.

می توان روزی را تصور کرد که داروهای گیاهی جایگزین داروهای شیمیایی شود؟
به هیچ وجه این تصور درست نیست، داروهای با منشا طبیعی نمی‌توانند و افراد شاغل در این بخش نمی‌خواهند و آرزوی این کار را هم ندارند که روزی داروهای گیاهی جایگزین داروهای شیمیایی شود. این تفکر غلط بوده و اصلا علمی نیست. داروهای گیاهی و شیمیایی به موازات همدیگر و برای کمک به یکدیگر پیش می‌روند. نمی‌توانیم منکر خدمات علم نوین باشیم. به عنوان مثال اگر یک نفر به صورت اورژانس احتیاج به عمل جراحی داشته باشد نمی‌توان منتظر استفاده از روش طبیعی باشیم. در عین حال برای بسیاری از بیماری‌های مزمن که گریبان‌گیر دنیاست مثل چاقی، دیابت و فشار خون تمام علوم دنبال این هستند که راه‌هایی را پیدا کنند تا به این مشکل کمک کنند؛ بنابراین می‌توانیم از تجارب گذشتگانمان استفاده کنیم به طوریکه می توان از دستورات حفظ الصحه موجود در طب ایرانی استفاده کرد که یک نوع سبک زندگی است. در همین زمینه اولین مقاله توسط دکتر کریمی و همکارانشان به نام سردی و گرمی در مجله معتبر نیچر چاپ شده است. مقاله دکتر کریمی و همکارانشان اولین بار در این موضوع است و مجله نیچر تا به حال از این موضوع مقاله چاپ نکرده بود. این اتفاق نشان می‌دهد که اگر راه را علمی برویم، موفق می‌شویم. در این زمینه دانشگاه‌‌ها و سازمان‌های مسئول نقش اساسی دارند؛ وظیفه دانشگاهیان این است که آموزش در این زمینه را اصلاح و کامل کنند. باید آینده نگری کرد که فردی که تعلیم داده می‌شود وقتی وارد بازار این کار میشود چه کار باید بکند؟ من تا وقتی به صنعت نرفته بودم اصلا مشکلات این بخش را نمی‌دانستم. صنعت به بازدهی آخر کار نگاه می‌کند؛ یک دارو برای اینکه به عرصه بازار برسد ۱۰ تا ۱۵ سال کار می‌برد، گروه ما از سال ۵۴ شروع کرد و اولین دارویی که جرات کردیم به صنعت ببریم سال ۷۲ بود، در این سالها خیلی از موضوعات را یاد گرفتیم چون بسیاری از مسائل بسیار ریز ولی تعین کننده وجود دارد که در دانشگاه نه دیده می شود و نه مطرح می گردد.

 شما یک بار گفته بودید که اگر به عقب برگردید دوباره همین مسیر را انتخاب می‌کنید؟
مسلما اگر کسی دوباره به دنیا بیاید با این تجربه نیست اما امکان ندارد که بتوانم این راه را دوباره طی کنم اما عشق و علاقه‌ای که به طبیعت دارم باعث می‌شود که چنانچه خدا بخواهد و بشود، دوباره همین مسیر را دنبال خواهم کرد.

تلخ‌ترین اتفاق زندگی پر فراز و نشیبی که داشتید چه بود؟
قبل از ازدواجم برای کنکور درس می‌خواندم و همسرم که از قبل با هم آشنایی داشتیم دچار بیماری روماتیسمی و در بیمارستان بستری شد، خانواده شان زنجان بودند و او در تهران بود؛ من اصلا متوجه گذر زمان نمی‌شدم ونگرانی خیلی زیادی داشتم و فکر می‌کردم که همه چیز تمام شده است. چون بیماری روماتیسمی خیلی پیشرفته‌ای را گرفته بود و نمی‌توانست حرکت کند؛ داستان بسیار تلخی بود که شکر خدا به سلامت از بیمارستان مرخص شدند.
داستان تلخ دیگر دوران زندگی ام در اردیبهشت سال ۸۷ رخ داد به طوریکه دچار سرطان کولون شدم و کار به دو عمل جراحی و شیمی درمانی کشید و خیلی وضعیت خطرناک بود، همزمان نوه دختریم در آستانه تولد بود حتی امیدوار نبودم که ببینمش. برای همین همیشه می‌گویم که نوه ام فرشته نجاتم بوده و من را نگه داشته. کار به جایی رسیده بود که یک شب امیدم ناامید شد و به خداوند گفتم که اگر قرار است که بروم بروم و با این وضعیت وحشتناک نباشم. شب خواب بی‌نظیری دیدم که به من فهماند که این کارها به تو مربوط نیست و زندگی در دست کس دیگری است.

خوابتان را تعریف می کنید؟
(با بغض) شب عید فطر بود و در وضعیتی بسیار بد خیلی ناامید در تخت بیمارستان سجاد(ع) بستری بودم بطوریکه گل‌دسته‌های مسجد نور را می‌دیدم؛ در حالی که اشک‌ریزان و بسیار منقلب بودم و به طراح بزرگ هستی شکایت و اعتراض می‌کردم، خوابم برد و قبل از آن چندین بار آرزو کردم که فردا دیگر بیدار نشوم. خواب دیدم که به پشت دراز کشیده‌ام و جلوی من سه مار بوآ قرار دارند، یکی مستقیم به من نگاه می‌کند و هر لحظه آماده نیش زدن بود، من هم هیچ قدرتی برای دفاع ندارم و در این اثنا نمی‌دانم چگونه من جیغ زدم و از خواب پریدم و تشنجی کردم که اگر همسرم در اتاق نبود، ۱۰۰ درصد از تخت پایین می‌افتادم و تقریباً همه بخش به اتاق من ریختند و بیش از ۱ ساعت تشنج داشتم. صداها را می‌شنیدم ولی نمی‌توانستم حرف بزنم و یک‌لحظه دست همسرم را فشار دادم که لازم نیست کاری بکنند و خواهش می‌کنم که بقیه بیرون بروند؛ از آن روز ورق برگشت و همه‌چیز تغییر کرد و حالم به‌سرعت رو به بهبودی رفت؛ من هم با این سیلی محکم توجیه شدم که به من مربوط نیست که تصمیم بگیرم فردا بیدار بشوم. یا نه!

 شیرین‌ترین اتفاقات زندگی‌تان؟
تولد فرزند دختریم شاید شیرین‌ترین اتفاق زندگی‌ام باشد چراکه نوه مغز بادام است و در این جریانات روزی که من از بیمارستان مرخص شدم، ایشان به دنیا آمد. البته قبل از آن زمانی که همسرم با پای خودش از بیمارستان مرخص شد و برای من باورنکردنی بود، یکی از شیرین‌ترین لحظات زندگی‌ام است. ازدواجم با همسری که برای من متولدشده، تولد پسرم و دخترم، ازدواج دخترم، دانشجو شدنم در دانشگاه علوم پزشکی تهران، آمدن پسرم از دانشگاه تورنتو مشغول بکار شدنش در دانشگاه خودمان و ازدواج او در ایران ، وجود نازنین داماد و عروسم، همه و همه شیرینی‌های زندگی و معجزه خداوند بوده، عرض کردم که، خوشبختانه جمع جبری زندگی‌ام مثبت است.

همیشه سالم و سلامت باشید، واقعاً لذت بردم و آموزنده بود.
خیلی متشکرم و آخرین مطلب اینکه من عشق به دانشگاه را با هیچ‌چیز عوض نمی‌کنم چون عاشقانه پا به این عرصه گذاشتم و اینجا را خانه خودم می‌دانم.